الان که دارم این مطلب رو می نویسم تو سالهای آخر دهه سوم زندگیمم. تمام خاطراتم رو مرور می کنم، افکارم، آرزوهام و زندگیمو. تا چند وقت پیش وقتی آدمایی رو میدیدم که نتونستن زندگی سالمی رو پیش بگیرن، نسبت به اونها حس ترحم بهم دست میداد و دلم براشون میسوخت که چرا و چطور انتخاب غلطی انجام دادن، تحت چه شرایطی نتونستن از سیاهی دور بمونن و هر روز بیشتر در این سیاهی فرو میرن. در واقع نمی تونستم درکشون کنم. خودم رو روشن و نورانی میدیدم و گمان میکردم که سیاهی برای بقیه است و وجود من همونطور که از کودکی در ذهنم نقش بسته بود ، روشن و پاکه. حالا تو این روزا خودمو غوطه ور در سیاهی ها میبینم و علی رغم میلم راهی برای خروج از اون پیدا نمیکنم. شاید هم راه وجود داره ولی من قدرت و شجاعت انجامش رو ندارم.
وقتی به خاطرات دورم نگاه میکنم متوجه میشم که این سیاهی مربوط به چند سال اخیر نیست و بلکه از دوران نوجوانی ذره ذره وجودم رو تسخیر کرده. حالا هم به این سیاهی ها خو گرفتم و با همین سیاهی زندگی میکنم. حالا یه اتفاق تو زندگی، من رو متوجه این سیاهی کرده اما چیزی که دلم رو بدرد آورد و باعث شد که درد و رنجی عظیم وجودم رو فرا بگیره اینه که فهمیدم تبدیل به آدمی شدم که تمام عمر از اون متنفر بودم.